تبليغاتX
می خواهمت چنان که تن خسته خواب را
شرح بیقراری

عاشورا يك فرهنگ ، يك جريان مستمر و يك سرمشق دائمي براي امت اسلامي است.

( مقام معظم رهبري)


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:15 توسط خانمی |

تا ماه غم تو چلوه گر می گردد

دامان زمین ز اشک پر می گردد

هر داغ شود کهنه در ایام ولی

داغ تو حسین(ع) تازه تر می گردد

 

آقا جون گفته بودی هر کی بیاد کربلا دلش آروم میشه

اما نگفتی هر کی بیاد کربلا در به در میشه!!!

گفتم کربلا بیام میشم همونی که تو خواستی

اما نشد...

نشد...

نشد...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:18 توسط خانمی |
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:0 توسط خانمی |
امروز روز توست معمار زندگی من

روز دانشجو مبارک محسن جان

انشاالله که سال دیگه تو رو تو مقطع کارشناسی ارشد رشته معماری ببینم دلارام من

دوستت دارم


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:38 توسط خانمی |

پیشاپیش عیدتون مبارک


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:44 توسط خانمی |

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت گاه نگاه /این درد مشترک من وتوست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:13 توسط خانمی |

به تو و عشق تو ايمان دارم


+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:2 توسط خانمی |
 اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمگین گردی، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد .                       
                                     جبران خلیل جبران

 


+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:48 توسط خانمی |

هر روز تو را مي بينم بوي تو را دارد اين خاک باران خورده و اين درخت پير ،حضور تو تاييدي ست بر تمام اين زيبايي ها

اگر آفتاب تند بودنت هر روز بر من نمي تابيد ، چه ملال انگيز بود تکرار اين روزها و اگر ستاره روشن چشمت در تاريکي شبم نمي درخشيد چه وحشت انگيز بود سايه هاي ترس و ترديد و اگر داس بلند دستت ،علف هاي بيهوده افکارم را نمي چيد چه غم انگيز بود سرود ممتد نااميدي

و چه غم انگيز می شد خزاني را که پشت سرگذاشتم از ياد نميبردم و بهاري را که در پيش رو دارم نميديدم  و در کجاي اين دشت بزرگ سفره دلم را می گشودم و در آغوش کدام نسيم رها ميکردم اشک دلتنگي ام و بر چمن زار کدام نگاه مي دوختم چشم ‌‌ـ  چشم به راهم را ... ؟  

                                                                                           

            من چه مي کردم اگر تو نبودی 


+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:38 توسط خانمی |
تو مي داني و همه مي دانند ...

دوست داشتن تو مثل خود نفس کشیدن شده عشق من...


+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:25 توسط خانمی |

تماشايي تريم تصوير دنيا مي شوي گاهي        

دلم مي پاشد از هم بس كه زيبا مي شوي گاهي

حضور گاه گاهت بازي خورشيد با ابر است      

كه پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي 


+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:13 توسط خانمی |

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

                                                               دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 18:5 توسط خانمی |

امشب بعض شکوفه هایم ترکیده است

می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم .

التهاب روزهای انتظار را

خاموشی شبهای بی قراری ام را

و آوای غمناک مرغ عشقم را

پس با تمام وجودت ناله هایم را بشناس

و به خاطر بسپار

لحظه های پریشانی ام را

به یاد کبوترهایم که شعر  پرواز سر می دهند ..

نجوای نیلی می بخشم

با خاطره  روزهای رویش گل های وصلت خزانم ا نوید بهاری دیگری می دهم

شوق وصال تو دیگر گونه های سرخ نیست

دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند !

 گفتی:

وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم

وقتی می آیم که غروب دنیا ساکت باشد تا عشق طوفانی ام را هدیه قدومت سازم

هنوز هم آسمان آبیست و غروب دریا غرق در سکون

باورت کرده بودم

چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است

گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از باران اند .

گفته بودی وقتی می آیی که پرستو ها افسانه کوچ را روایت کنند

وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را، برگ هایش بنویسند .

گفته بودی وقتی می آیی که بی ترانگی دریا غرق در سکون باشد .

وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشم .

و محبت را از لبخند ، صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو

به احساس مثالمان سوگند همه را آموخته ام

اما تور ا در لحظه های ساکت انتظار گم کرده ام

یادت هست ؟

اسممان بهار نبود ، اما زمستانی بود برای زاییدن بهار که نوید بخش بهار است

رویاهامان سپید نبود اما ظلمی بود برای سپیدی سحر ، گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است .

بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است .

وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است .

پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است ...

و تو ای مفهوم نیکویی آسمان ، تو ای معنای زندگی ،  و ای رنگین کمان آروزها

بیــــــــــا ...!

پس از آن همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد .

بیا تا بر روی خـــاک ، بر روی آب ، بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم :

که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است

بنویسم :

بوسه همرنگ آه است

محبت همزاد پروانه است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است .

بنویسم :

که نوازش از تبار گونه های خیس است .

و حدیث دوستت دارم آزادی حصار سینه هاست

هنوز هم کنار دروازه شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت!

هستم

تو گل نرگس بهارم بودی و هستی و خواهی ماند!

 


+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 16:54 توسط خانمی |

هـر كـس بـه قـدر روزي خـود سهـم دارد


سهـم مـن از تـو :چشـم گـريان زير باران


+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 16:36 توسط خانمی |

جا مانده است  چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر 
هیچ چیز 
جایش را پر نخواهد کرد 
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:55 توسط خانمی |

اگر سرمان لولا داشت

ديگر گناهي از ما سر نمي زد .

براي اينكه مي توانستيم بازش كنيم

چيزهاي بد را دور بريزيم و چيزهاي خوب را نگه داريم


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:49 توسط خانمی |

خدا مرحم تمام دردهاست.

هر چه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد

خدا برای پر کردن ان بیشتر در وجودت جای میگیرد

ای مهربانم

  شوق نیایش را در دلم بیش از پیش کن

 تا کبوتر جانم هنگام جاری شدن آب وضو بر

 تنم تا عرش کبریایت عروج کند

 

خداوندا :


برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !!

برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !!

برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش !!

و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم !!

                                       

 دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:26 توسط خانمی |

دلم برای دلم می سوزد

وقتی تمام دلم را

در آغوش دیگری می بینم.


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:11 توسط خانمی |

امام صادق(ع) فرمودند:

اِحمَل نَفسَكَ لِنَفسِكَ فَإن لَم تَفعَل لَم یحمِلكَ غَیرُك.
نفست را به خاطر خودت به زحمت ومشقت بیانداز زیرا اگر چنین نكنی دیگری خودش را به برای تو به زحمت نمی افكند

                                                               (جهاد النفس،ح 2)


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:46 توسط خانمی |
وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

 نه بایدها....

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا...

اما

در صفحه های تقویم

روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

 نه بایدها....

هر روز بی تو

 روز مباداست...

"مرحوم قیصر امین پور"


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:2 توسط خانمی |

دل در جوشش ناب عرفه وضو می گیرد و در صحرای تفتیده عرفات جاری می شود . آن جا که ایوان هزار نقش خداشناسی است. لب ها ترنم با طراوت دعا بخود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه از دست داده اند . دل بیقرار روح عرفات ـ حضرت اباعبداله الحسین ( ع ) - شده است . پنجره باران خورده چشم ها از ضریح اجابت تصویر می دهد و این صحرای عرفات است که با کلمات روحبخش دعای عرفه امام حسین ( ع ) و اشک عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش میکند .

هنا وقف الإمام الحسين عليه السلام يوم عرفة يخاطب ربه

          اشک و زمزمه ما را نیز بپذیر ای خدای عرفه 

خدایا چنان کن که از تو بیم داشته باشم . انچنان که گویی تو را می بینم و مرا با تقوایت رستگار کن . اما بخاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز . مقدر کن که سرنوشت من به خیر و صلاح من باشد و در تقدیرات خیر و برکت بمن عطا فرما .


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:37 توسط خانمی |

خدایا از دنیای تو بی تو می ترسم!


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:16 توسط خانمی |
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                                                 

مژده دادم به نگاهم گفتم:                           

نذر دیدار قبول افتاده ست

و مبارک باشد وصلت پلک تو با برق نگاه محبوب....


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:7 توسط خانمی |
اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم ودل داند و  من


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:58 توسط خانمی |
برای تو می نویسم همه با تو نبودن ها را....

برای تو می نویسم که حس جاری دستهای مهربانت مرا به وسوسه بودن فرا می خواند

برایت می نویسم که یادت نرود که انگار بعضی حرفها را هرقدر هم که تکرار کنی باز هم در فاصله ها گم می شوند

و نمی رسند به جایی که باید...

بنویسم که دارم عادت می کنم

نه به این کوهها و جنگل ها و ابرها و خاک و هوایی که نشسته اند بین ما...

که انگار عادت کرده ایم به نبودن آن یکی و خودمان هم هنوز باورمان نشده است که گهگاه دلمان

- و شاید فقط دلم -

- و شاید فقط دلت -

برای همدیگر

- و شاید فقط برای تو -

- و شاید فقط برای من -

تنگ می شود.

.

.

.

.

شاید در چشمانت ماند آن یادگار یاقوتی دیدگانم

شاید به رحم آمد آن دل پر مهرت

شاید آن عمق نگاه و اشک بی امان ، تو را از فاصله دور سازد

شاید آخرین بار برای رفتن تأملی کنی

شاید...

شاید...

شاید...

و از میان همه شایدها فقط این را با همه وجودم باور کردم که:

" شاید هنوز هم دوستم داشته باشی"

و من هنوز هم بی هیچ شایدی ، دوستت دارم

باور کن!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:4 توسط خانمی |